|
|
|
|
|
عکسی ازش ندارم یه مشت خاطره کهنه هست که اون هم فراموش می شه این اواخر حوصله ام رو سر برده بود کم آورده بودم خسته ام کرده بود با وجود اینکه خیلی هم کاری به کارم نداشت ولی خودم خسته شده بودم دیگه تحملش نداشتم جوری شده بود که حتا هفته ای یه روز هم نمی خواستم ببینمش الان همه چی داره تموم می شه دیگه من باز می شم همون آدم سابق مثلا مال خودم می شم و از این بابت خوشحالم تجربه بدی هم نبود ولی هر چی که بود خوب یا بد تموم شد همین کافیه عکسی ازش ندارم یه مشت خاطره کهنه هست که اون هم فراموش می شه خوشحالم |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 14:30  توسط ابریمو |
|
||
|
|
|
|
|
۱- سلام نلیکم آن قصه شنیدید که در باغ یکی روز خودوفز |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 12:59  توسط ابریمو |
|
||
