|
|
|
|
|
گفت یوسف را چو می بفروختند مصریان از شوق او می سوختند چون خریداران بسی بر خاستند پنج ره همسنگ مشکش خواستند زان زنی پیری به خون آغشته بود گفت ای دلال کنــــــعانی فـروش ز آرزوی این پسر سرگشته ام ده کلافه ریســــمانش رشــــــته ام این زمن بستان و با من بیع کن دست در دست منش نه بی سـخن خنده آمد مرد را گفت ای سلیم هست صد گنجش بها در انجمن پیر زن گفتا که دانســـــــتم یقین کاین پــسر را کس بـنفروشد بدین لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست گوید این زن از خریداران اوست !
عطار |
||
|
2
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 22:54  توسط ابریمو |
|
||
|
|
|
|
|
در آن ظلمت و شرجی که ماهتاب نیم جان خسته از فراق را بی مستی از رقص بر سینه خلیج به خاک دلمرده ساحل خنیا می بخشید و خورشید بر سفره آشتی با خاک بوی سهک صید میگو را به دست باد به چله قلب الاسد هدیه می داد تپه پیر حسود بر گیسوانت چرا تیر آرش را به قافیه شعر من نشانه رفته بود؟ آیا نخل کهنسال با کمری خمیده که خمیازه را با سینه ای تنگ بر تاره های نارسش سایه می افکند باز هم می خواست دشمن را به میهمانی سرخی لبهایت ترانه خوان کند؟ اما من براستی آسمان را در تصویر حوض پر از ماهی به صورتت نظاره خواهم کرد. لطفا ابتدا نظرتون رو راجع به این شعر بنویسید و بعد ادامه مطلب رو بخونید ---------------------------------------------------------------------------------------------- همیشه وقتی یک شعر رو می خوندم و هیچ چیزی ازش درک نمی کردم و می دیدم که خیلی ها نظرات آنچنانی در موردش دارند و یا این چنین شعرهایی رو با ذوق و شوق و تعصب خاصی می خونند ، احساس می کردم که خیلی خنگم. یه وقت تصمیم گرفتم کتاب های هم اتاقیم که همیشه از این شعرها می خوند رو بردارم و بخونم. از این شعرهای مربع و مستطیل و گرد و قلقلی و سرخ و سفید و آبی زیاد تو بساطش پیدا می شد. شروع کردم به خوندن اما هیچ حالیم نشد که نشد. بعدش فکر کردم که این هنر شاعره که جوری شعر بگه که کسی حالیش نشه و هنر خواننده هم اینه هر برداشتی از شعر بکنه. تو پست های قبلی شعری از کارو گذاشته بودم که دوست عزیزم محمد(شیپور) کامنت طنزگونه ای نوشته بود که یه خورده به فکر وادارم کرد. با خودم گفتم نکنه که این نام شاعر هست که به شعر معنی می بخشه و یا شاید هم اینکه ما خودمون رو اسیر سبک کردیم و با پس و پیش کردن چند تا کلمه سبک شعری می سازیم و مجبور می شیم براش یه معنی هم بتراشیم. درست مثل کسانی که در شب شعرها اراجیف به خورد ملت می دن و ملت هم هر چه کمتر چیزی ازش بفهمن بیشتر براش دست می زنند و همیشه هم جزء اشعار برتر انتخاب می شن. دیشب نشستم و یک شعر کاملا بی معنی و مزخرف که فقط بازی با کلمات بود نوشتم و با خودم گفتم که این شعر رو بذارم تو وبلاگم ببینم نظر ملت چیه. شاید اگه این شعر بی معنی توی یه وبلاگ ادبیاتی که مشتریان خاص خودش داره گذاشته می شد کلی هم به به و چه چه داشت. و حالا سوال من اینه که اگه زیر این شعر نام یه شاعر مشهور نوشته می شد آیا نظرات شما فرق می کرد یا نه؟ |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 8:42  توسط ابریمو |
|
||
|
|
بارون |
|
|
در هوایی گرم و آفتابی که دو تا کولر گازی هم اینجا رو خنک نمی کنه و بارون شدیدی تو این آفتاب شدید داره می باره سلام سرما خورده مرا پذیرا باشید.
سلام فقط همین ۱- از وقتی سفره اتاق پاره شده میزان مطالعه روزنامه مون سه وعده افزایش پیدا کرده از مـحنــت ايـام بـجان آمده ايــم خودوفز |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:10  توسط ابریمو |
|
||
|
|
گفتگو |
|
|
گفتم :اي پير جهان ديده بگو از چه تا گشته ، بدينسان كمرت ؟ مادرت زاد ، به اين صورت زشت ؟ يا كه ارثي است تو را از پدرت ؟ ناله سر داد : كه فرزند مپرس سرگذشت من افسانه پرست آسمان داند و دستم ،كه چه سان كمرم تا شد و تا خورده شكست هر چه بد ديدم از اين نظم خراب همه از ديده ي قسمت ديدم فقر و بدبختي خود ، در همه حال با ترازوي فلك سنجيدم تن من يخ زده در قبر سكوت دلم آتش زده از سوزش تب همه شب تا به سحر لخت و ملول آسمان بود و من و دست طلب عاقبت در خم يك عمر تباه واقعيات ، به من لج كردند تا ره چاره بجويم ز زمين كمرم را به زمين كج كردند كارو پ ن : به همت بروبچ دير سايت خبري دير هم راه افتاد |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:38  توسط ابریمو |
|
||
|
|
|
|
| خمیر آسا گرفتار تنوریم | ||
|
2
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 21:21  توسط ابریمو |
|
||
|
|
|
|
|
سلام
ابریمو هستم ۱- وبلاگ ایران شناخت توسط یکی از دوستانم ساخته شده که اطلاعات تخصصی راجع به ایران شناسی اون تو درج می کنه. یه نگاهی بندازین. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:11  توسط ابریمو |
|
||
