|
|
اعتقاد به مهدويت |
|
|
در مورد اعتقاد به مهدويت در اديان مختلف مطالبي تو اين وبلاگ بود كه قسمتیش اينجا گذاشتم بخونينش:
مسيحيان به شخصي به نام« روح راستي يا پسر انسان» معتقدند كه براي اصلاح جامعه بشري و تشكيل حكومت جهاني مي آيد .قبل از آمدن ، در دنيا پر از ظلم و جور مي شود و سراسر جهان را ظالمين و ستمگران احاطه مي كنند او مردم را به جميع راستيها هدايت مي كند و ظلم و ستم را از روي زمين محو مي كند ، در زمان او ثروت زمين را استخراج مي كند و حكيمان پر ارزش مي گردند ودنيا همه خدا شناس مي شوند او به پيامبري عيسي شهادت ميدهد حضرت عيسي با او خواهد آمد و مردم مسيحي قبل از ديگران به حقانيت او شهادت ميدهند ، و بسياري از مردمي كه از دنيا رفته انددر آن موقع بيدار مي شوند و به دنيا بر ميگردند. يهوديان مصلح آخر الزمان را با نام «شيلو »مي شناسند و معتقدند كه اگر چه تاخير نمايد ولي مي آيدو همه ملتها را نزد خود جمع مي كندوتمام قومها رابراي خويشتن فراهم مي آورد .(ابطحی٬سيدحسن ۱۳۷۶) دراصل براين عقيده اند كه درآن روز خداوند خواهدآمدوبرتمامي زمين پادشاهي ميكند ودرآنروز قومهاراجمع مي كند تابه جنگ اورشليم روندوآنهاشهرهاراميگيرندآنگاه خداوند به جنگ با آن قومها می رود و تمامی مقدسان با او می آيند و در آنروز خورشيد و ماه و ستارگان ديگر نور نخواهند داد ولی همه جا روشن خواهد بود . مردم تنها او را خواهند پرستيد و در اورشليم ٬در امنيت ساکن خواهند شد.(کتاب مقدس)
زرتشتيان به شخصی به نام «سوشيانست » يا نجات دهنده دين معتقدند که او دنيا را پر از عدل و داد می کند. مصلح آخر الزمان از بنی هاشم و به دين جد خود رسول اکرم (ص) می باشد. آن حضرت از مکه به طرف ايران قديم حرکت می کند و جهان را آباد ميکند و در زمان او پيامبران و نيکان و صلحا زنده می شوند و به دنيا رجعت می کنند و اين موضوع با عقايد اسلامی کاملا تطبيق ميکند زيرا يکی از ضروريات مذهب اسلام اعتقاد به رجعت است .(ابطحی٬سيدحسن۱۳۷۶٬) نتيجه آنکه عقيده به ظهور يک نجات دهنده فوق العاده جهانی ٫يک مشترک دينی است که از مصدر وحی سرچشمه گرفته و همه پيمبران بدان بشارت داده اند٬و همه ملل در انتظار آن هستند ليکن در تطبيق آن خطا شده است.(امينی٬ابراهيم۱۳۵۲٬) زمان رو به پايان است ٬زمین به گردش مکرر و دوارگون خود نزديک می شود ٬ آفرينش در تکرار مداوم لحظه ها و روزهای ملال آور غيبت ٬ به نقطه انفجار نزديک می شود آنقدر نزديک که نوای خوش بهشتی در گوشهايمان طنین اندازااست.(علی اکبری ٬ سامانی۱۳۸۳) بر اين اساس قيام و انقلاب مهدی (ع) بر اساس يک جريان طبيعی که همان وجود زمينه ها در جامعه است انجام خواهد گرفت. اگر پيروان اديان بتوانند بر سر اين مسائل اساسی و بنيادی توافق کنند ٬اکثر اختلافاتشان رفع می شود و بسياری از جنگها و نزاعها ی ابلهانه که از افکار جهال و متعصبين فرو مايه ای که در تمام اديان کم و زياد وجود دارند منشا گرفته ٬رفع می شود و در نتيجه وحدت و انس و صميميت و محبت و همبستگی که لازمه حيات طيبه است به وجود می آيد. تعاون و کمک به يکديگر در احيای مواهب الهی و سلامت محيط زيست و رعايت بهداشت و ظهور مقام شامخ انسانيت و رشد و فرهنگ و هنر و پيشرفت علم و آموزش و اصلاح خانواده ها که نتيجه همبستگی و توافق در مسائل مهم فوق است ايجاد ميگردد.(ابطحی٬سيد حسن ۱۳۷۶) |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 22:1  توسط ابریمو |
|
||
|
|
یکی حسینو از خر شیطون بیاره پایین |
|
|
بله آقا! خلاصه یکی به داد ای حسینو برسه که مشکلش از عاشقی و گشنگی هم ظاهرا سخت تره.
دیروز نزدیک خوابگاه یه وانت گوجه آورده بود و تو بلندگو جار می زد که ملت برن بخرن. از اونجا که رد شدم یه دفته یارو تو بلندگوش داد زد که : خانم کی می گه کیلو 70 تومن گرونه. بعدش شروع کرد به جروبحث کردن. بیچاره صاحب بار. گوجه رو کیلو 70 تومن می داد کسی نمی خرید. همین چند ماه قبل بود که گفتیم سالی که نکوست از تماته اش پیداست. مملکت خر تو خر همینه دیگه. یه روز ملت باید سی یه کیلو تماته 2500 بدن یه روز هم کشاورزهای بدبخت باید تماته هاشون رو دستشون باد کنه کیلو 5 تومن هم نخرن. خدا به حمیدو اچ پی رحم کنه.
نمی دونم کلا میوه یه خورده اومده پایین یا ما اومدیم جنوب شهر. اینجا یه خورده میوه ها ارزون تره. امروز داشتم ولولوژی می کردم که تو این سایت چشمم به نکات جالبی در مورد بانوان محترم افتاد که بی تناسب با محصولات مایکروسافت هم نیست و تقدیم می شه به انجمن نسوان وبلاگ نویس:
INTERNET woman: woman of difficult access. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 13:30  توسط ابریمو |
|
||
|
|
|
|
|
آقا این چه رسمیه که بعضی نشریات بوشهر باب کردن!!!؟ همین که مطلب برا پر کردن صفحات نشریه کم می آد زرتی می رن سراغ سایت ها و وبلاگ ها و مطالب اونها رو بدون ذکر منبع تو نشریه شون می چپونن؟ آقا زشته این کارا!!! درسته که هنوز قوانین درست حسابی نیست که این قضایا رو بشه پی گیری کرد ولی از نظر اخلاق کار درستی نیست و تو کلاس حرفه ای گری هم نمی گنجه. چند تا از نشریات هم از عکس های سایت دیر استفاده کردن بدون اینکه اسمی از عکاس یا سایت ذکر کنند. از اون بدتر اینکه زیر هر عکس ما آدرس سایت رو نوشته بودیم که اون هم برداشتند و عکس ها رو چاپ کردند. دست شما درد نکنه. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 13:20  توسط ابریمو |
|
||
|
|
|
|
|
الهی هر چی خاک اونه بقای عمر شما بشه امروز رفتم سر مزارش. زیاد دلم نگرفت ولی خوب هر چی باشه آدم احساس دلتنگی می کنه. رفتم تو نوشته هاش نگاه کردم. یاد اون قدیم قدیما افتادم. اون دوستان قدیمی بذار تا تو حال و هوای اسهال هستیم یه خاطره اسهالی بگم بعد برگردیم سر اصل موضوع. به توصیه دوست عزیزم ابوذر این خاطره رو قبل از غذا و بعد از غذا نخونید. یه دوستی می گفت: یکی دو سال پیش با یکی از دوستان داشتیم می اومدیم تهران. هوا گرم بود اتوبوس هم اعصاب خورد کن و بدتر اینکه الان باید می رفتیم دو هفته بدون خوابگاه تو نمازخونه های دانشگاه می خوابیدیم. من و دوستم کنار هم نشسته بودیم و یه خانم با یه بچه کوچک هم تو صندلی بغل ما نشسته بود. این خانم یه جعبه شیرینی تر دستش بود که هی به این پسره تعارف می کرد که بخوره اون هم ناز می کرد و نمی خورد و مامانش به زور می خواست شیرینی رو بهش بده. ما هم لجمون گرفته بود از دست این پسره که چرا شیرینی نمی خوره کممون هم جیل شده بود که کاشکی یه دونه شیرینی هم به ما می داد. خلاصه این پسره هی ناز کرد و نخورد و ما حرصمون گرفت تا شب که همه جا تاریک شد. به رفیقم گفتم مو کمم طاقت نمی آره پایه ای شیرینی رو ورداریم. رفیقمون هم که بدش نمی اومد شکمی از عزا در بیاره موافقت کرد. گذاشتیم نصف شب که همه خواب بودند شیرینی رو از بالای سر خانم ورداشتیم و سه چارتا من خوردم سه چار تا هم رفیقم و از این همه عذاب وجدان راحت شدیم. هنوز ۵ دقیقه نشده بود که شکممون قار و قور کرد و چنان دل پیچه و شکم درد گرفتیم که نگو و نپرس. تا نگو این پسره یبوست داره مامانش پودر مسهل ریخته رو شیرینی که بخوره تا یبوستش خوب بشه و این پودر ۵ دقیقه ای کار ما رو ساخت. دیدیم اوضاع خیلی خرابه گفتیم به راننده بگیم یه گوشه وایسه خودمونو خالی کنیم. حالا راننده هم یک ( به فتح ی ) آدم یوغوره سبیل کلفت اعصاب خرابی بود که با همه مسافرا دعواش شده بود. مگه جرات می کردیم بریم پیشش. خلاصه با ترس و لرز رفتیم گفتیم که ما اسهال داریم و می خوایم خودمون رو خالی کنیم. اونم یه خورده غرغر کرد و اتوبوس رو نگهداشت ما خودمونو راحت کردیم برگشتیم. ۵ دقیقه نشده بود که باز شکمه شروع کرد. یه خورده تحمل کردیم دیدیم نمی شه. دیگه غیر قابل تحمل بود. با ترس و لرز رفتیم پیش راننده. می دونستیم که اینبار داد بیداد می کنه. رفتیم با ترس و لرز و خواهش التماس بهش گفتیم.اونم داد و بیداد و سرصدا کرد و ما خواهش کردیم که بی خیال ضایع می شیم.فقط هیمن یه باره و کلی دستمال بازی کردیم تا به هر زوری شده بود اتوبوس رو نگهداشت و گفت دیگه تا تهران نگه نمی دارم. ما هم رفتیم پایین و دوباره سوار شدیم. باز ۵ دقیقه گذشت این شکمه صداش در اومد. دیدیم که اینجوری نمی شه. ما تا صبح همین بساطو داریم و احتمالا با این راننده هم کارمون به کتک کاری می کشه. دیگه جرات نکردیم بریم پیشش. اگه پایین هم نمی رفتیم اتوبوس رو به گند می کشیدیم. مجبور شدیم جعبه شیرینی رو برداشتیم رفتیم پیش راننده. گفتیم: آقای راننده بفرمایین شیرینی. امشب خیلی اذیتون کردیم. اون هم یه دونه برداشت و گفت خیلی ممنون. ما باز اصرار کردیم که بیشتر برداره. یه دونه دیگه برداشت سه چارتای دیگه هم خودمون بهش دادیم و اونم خورد. هنوز ما ننشسته بودیم که راننده زد رو ترمز و پیاده شد. ما هم از این در پیاده شدیم. دیگه تا تهران هر ۲۰ دقیقه ای یه بار می زد رو ترمز اون از اون در پیاده می شد ما هم از این در. بعد فهمیدیم که اون خانم چه بلایی سر شیرینی ها آورده.( آقا این یکی دیگه من نبودما. دوستم بیده ) بگذریم. بیچاره روز آخر اسفند پارسال رفت اون دنیا. یادش به خیر.تو نوشته های قدیمیش نگاه کردم. از سه سال قبل به این طرف. نوشته های دوستان قدیمی رو دوباره دیدم. حس جالبی داشت. برگشتم به تصورات سال های قبل. زمانیکه اون نوشته ها پست می شد. عجب حال و هوایی داشت.هی جوونی کجایی که همون موقع هم گهی نبیدی. تو اون مطالب یه مطلبی دیدم مال تقریبا دوسال پیش که برام جالب بود. اونم این شعر سعدی بود که ما تو عصر جاهلیت مورد عنایت قرار داده بودیمش |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 16:55  توسط ابریمو |
|
||
|
|
وبا |
|
|
سلام نلیکم آقا ما هفته گذشته یه خورده کارپار داشتیم گفتیم حالا که خبر وبا باعث شده ملت پاپیون کنند بد نیست خودمونو به وبا بزنیم چند روزی مرخصی بگیریم. آقا تو این فکر بودیم که دیدیم شکمه داره سر و صداش در می آد. رفتیم بلانسبت حضار دستشویی و یه تست دادیم و دیدیم که به به جناب ویروس تشریف آوردن. ما هم به قول دیری ها گفتیم کور چه اش میت چار تا چش روشت. می خواستیم خودمون به اسهالی بزنیم خودش مشرف شد. رفتم دکتر خوابگاه و گفتم که آقا وبا دارم. به دادم برس که الان می رم اون دنیا. دکتر هم یه نگاه سفیه اندر عاقلی کرد و گفت برو بابا جان. تو حالت از من هم خوشتره. هر چی التماس کردیم که بابا وبا داریم یه استراحتی مرخصی یه چیزی بنویس اصلا گوشش بدهکار نبود. داشتم نا امید می شدم که دیدم نه ظاهرا قضیه جدیه. شکمه داره دادش در می آد. گفتیم بذاریم صبح بشه بریم دکتر بیرون. نصف شبی تب و لرز و کم پیچ نذاشت بخوابم. دوباره رفتم تو خواب دکتر خوابگاه رو بیدار کردم. گفتم بابا این وباست. دارم از سرما می میرم. اونم وسط خواب بیدار شده بود اعصابش خورد گفت برو زیر چارتا پتو بگیر بخواب یه گرد او آر اس هم داد گفت اینو بخور تا فردا اگه خوب نشدی برو بیمارستان. تا صبح خودمونو با گرد او آر اس گیر آوردیم فرداش رفتیم آزمایش دادیم. گفتند هیچی نیست. خلاصه هیچ دکتری به ما استراحت نمی داد. گفتیم اینجوری نمی شه باید بریم بیمارستان. خلاصه رفتم پیش دکتر بیمارستان و گفتم وبا دارم. دکتر یه لبخندی زد و گفت چته؟ گفتم وباست. نتیجه آزمایش رو نگاه کرد گفت نه چیزی نیست. گفتم بابا یه استراحت به من بده. من می رم خوابگاه 50 نفر دیگه هم وبا می گیرن. الان هم سر گیجه دارم نمی تونم خیلی چونه بزنم. سرتونو درد نیارم دکتر هم دلش سوخت رفت اون ماسماسکش آورد دور بازوم پیچید و چند تا پمپ زد که فشار خونم بگیره. یه دفته دیدم چشاش 4 تا شد و خودش هم اینجوری شد :O. با تعجب گفت تو زنده ای ؟ با خوشحالی گفتم وبا دارم؟ دوباره گفت تو زنده ای؟ گفتم اگه تصادف بود شاید می گفتم مردم ولی گرم گرمیه هنوز نمی دونم ولی الان احتمالا زنده هستم. گفت برو بگیر بخواب تو فشار خونت رو صفره نبضت هم نمی زنه. گفتم سخت نگیر فشارش به جای دیگه منتقل شده. بعد سریع یه دست به بدنم زدم دیدم نه هنوز حس دارم به روح تبدیل نشدم. خلاصه ما رو خوابوندن و سرم و آمپول قرص و 6 نفر هم اومدن بالا سرم و خلاصه اوضاعی داشتم. هر کسی هم که یه مریضی اونجا داشت و می اومد براش کامپوت یا آبمیوه ای می آورد می دید من بیکس و کار رو تخت افتادم یه دونه هم می داد به من. ما هم جاتون خالی انقد خوردیم. بعدش هم اومدم خوابگاه تا 3 روز تخت گرفتم خوابیدم. الان هم مثل روز اولم هستم. حتا یه خط هم روم نیفتاده. ببخشید وبلاگاتون نیومدم.سرتون درد آوردم خودافز |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 12:20  توسط ابریمو |
|
||