تبليغاتX
خنیا
خنیا
ز هجر دوست در فریادم امشب. دل اندر کوره حدادم امشب. به سرو ناز مفتون باد شبگیر. بگو در دیر آبادم امشب

هر طور شده بود يه جعبه واكس و يه فرچه و يه براق كن تهيه كرد و تصميم گرفت كه از فردا سر كوچه بشينه و كفش هاي ملتو واكس بزنه. رو يه كارتون هم با ذغال نوشت "واكس 50 تومن" كه هر وقت سر كوچه مي نشست جلو خودش مي گذاشت كه با ملت چك و چونه نزنه. هر عابري كه از اونجا رد مي شد چند لحظه جلوش توقف مي كرد. اول يه نگاهي به كفشش مي انداخت بعد يه نگاهي به تابلو "واكس 50 تومن" بعد دوباره يه نگاهي به كفشش مي كرد و آخر سر هم یه نگاه معنا داری می کرد و سرشو زير مي انداخت و راهشو مي كشيد مي رفت. تا يكماه وضعيت همينطور بود و از اون همه آدمي كه اونجا توقف مي كردن و به كفش هاشون نگاه مي كردند حتا يك نفر هم كفشش رو واكس نزد. اين بود كه اون هم دست به تصميم عجيب غريبي زد. جعبه واكسشو خالي كرد و جلوي خودش گذاشت و بقيه وسايلش هم جمع كرد و همونجا نشست. از فرداش هر عابري كه از اونجا رد مي شد چند لحظه جلوش توقف مي كرد يه نگاهي بهش مي انداخت و با مهربوني 50 تومن تو جعبه واكسش مي گذاشت مي رفت.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 11:24  توسط ابریمو | 

خواستگاری

1-     ديروز تولدم بود. امروز من 26 سال و يك روز دارم.

2-     شب تولدم با پرواز از بوشهر اومدم تهرون. قبل از اينكه برم فرودگاه يه سر رفتم خونه مادرخانم اينا. انقده تحويلم گرفتن كه نگو. منم كه جنبه اش نداشتم تا مي تونستم خوردم. تو هواپيما يه خورده فشار هوا كم شد داشتم مي تركيدم كه كمربند ايمني مخصوص پرواز به دادم رسيد....

3-  پنجشنبه نهم تير رفتم بوشهر. ديديم حاج خانم هم دانشگاشون تعطيله و بوشهر تشريف دارن. گفتيم فرصتيه كه يه قرار خواستگاري بذاريم و خودمونو بدبخت كنيم. خلاصه جمعه گذشته رفتيم خواستگاري.

 

تو خواستگاري چي گذشت:

 

جاتون خالي خيلي خوش گذشت. ما اولش خواستيم خودمونو سنگين و سر به زير بگيريم يه چند دقيقه اي هم آروم نشستيم ديديم نميشه. گفتيم يه روزه همه اش بايد بتركونيم (خواهر عروس خانم هم كه خيلي لطف دارند گفته بودند كه چه عجب اين چند دقيقه تونست مث آدم بشينه).آقا هي ميوه آوردن و هی ما خورديم. شيريني آوردن نذاشتم رد بشه. شكلاتا رو از دم زمين زدم. شربت 5 ليوان خوردم. چاي و آجيل و تخمه هم كه خدا بده بركت. هي خورديم و از هر دري سخني گفتيم.

 وسط كلاس گذاشتنمون بود كه پسر عموم زنگ زد:

-         ها ابريمو اي پيرن مو چه كردي؟

-       کدوم چك؟ آها اون 50 ميليون تومن !!! ريختم تو حساب بگو بره پاسش كنه.

-         گه قد سرت نخور. خبر دارم كجا هسي. الان هي زنگ مي زنم تا ضايغ بشي.

-         نه من  ماشين رو لازم ندارم. سويچش خونه گذاشتم. برو ببرش.

-         جون عمه ات.....

هنوز از شر اين راحت نشده بوديم كه پسر داييمون زنگ زد تا حسابي قات زده

-         تو سي چه كفش مو ورداشتي رفتي؟؟؟ مو امروز مي خواستم برم خواستگاري.

-         الو. صدات نمي آد.

-         تو چه گوري هسي. زود باش كفشم وردار بيار عصري كار داريم.

-         عجب آدميه ها. ميگم صدات نمي آدا. نمي فهمم چه مي گي....

-         كفشم بيارا....

حرف كه تو گوشش نمي رفت. هي ميگفتم صدات نمي آد هي باز گير مي داد. مجبور شدم قطعش كنم. دو دقيقه بعد اين آقا زنگ زد و شروع كرد به خنده و فحش دادن

-         زورت مي آد نمي توني بخندي نه. منم هي بهت فحش مي دم.

-         نه مشكل از مادر برد بود. رمت سالم بود.

-         (خنده بلند). خيلي شيريني نخوريا؟ الان نمي فهمي بعد اسهال مي گيري پشيمون مي شي.از  مو گفتن. مو تجربه کردم می فهمم. خو حالا بگو بنیم اوضاع بخور بخور چطورن؟

-         آره خوبه. احتمالا تا آخر اين هفته كار شبكه اش تموم بشه.

-         گه مخورا. مو گزارش لحظه به لحظه تو وبلاگم مي نويسم. ميگم اگه پذيرايي خوبه فردا بريم يه جاي ديگه خواستگاري.

-         عاليه. با اين پيشنهاد كاملا موافقم....

دو دقيقه بعد يه اس ام اس اومد برام

شماره رو كه نگاه كردم ديدم از طرف حاج خانمه:

-         اينقد چرت و پرت نگو. اين موبايلت رو خاموش كن كه انقد مجبور نشي شروور بگي...

ما هم سريع موبايل مون رو خاموش كرديم و گفتيم الان از شركت زنگ مي زنن ميگن بيا كارامون خوابيده ما هم حال حوصله تهران رفتن رو نداريم....

بعدش گفتن كه با عروس خانم برين تو اون يكي اتاق و حرفاتون رو بزنين.

ما هم رفتيم تو يه اتاق ديگه و ديديم يه مشت مبل گرم و نرم گذاشتن. ما هم كه داشتيم مي تركيديم دراز دراز رو مبلا خوابيديم. حاج خانم هم با جارو به جونمون افتاد. گفت تو حرفي نداري؟ گفتم چرا دستشويي كجاست؟

خلاصه عذاب وجدانم راحت شد و با روي گشاد اومديم و گفتيم كه همه چي حله....

الحمداله همه چي حل شد و خيلي هم سخت نگرفتن و ما هم بعد از سه سال انتظار در حاليكه فكر مي كردم براي هميشه بايد باش خداحافظي كنم از بلاتكليفي در اومديم و طي مراسم خاصي رسما خودمونو بدبخت كرديم. خدا خيرشون بده عجب آدماي شريفي بودند. ان شاء الله روزي دوستان باشه و شيريني نامزدي بروبچ بخوريم.

در حاشيه:

تو لابلاي صحبتا معلوم شد كه حاج خانم با اين آقا يه نسبت فاميلي داره. فردا صبحش همين آقا زنگ زده نيم ساعت مخ ما رو خورده ميگه كي گفته بياي با ما فاميل شي ... اينم رفيق ما....

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 15:5  توسط ابریمو | 

بري

باغ رويايي دوران كودكيم

آنجا كه آسمان و زمين و دريا به هم پيوند مي خورد

آنجا كه ثمره صعود نخل هاي بلندش شيريني خرماي شكر بود

كه با تركه تر علي زاير عبداله به هم مي آميخت

هنوز  حرارت درياي آرامش را بر پوست

و طعم كنار هاي كرمويش را زير زبان دارم

وقتي با دست خوني شاخه خشك كنار و گز مي شكستيم

و چلك تيركمان جنگ هاي بچگي مي ساختيم

علي زاير عبداله پير با تركه ترش پاهايمان را آپله مي بست

تا دوستي با طبيعت را بياموزيم

- -          مش علي نزن. غلط كردم

- -          باپير جون بوات. ديگه نمي شكنم

- -          خالو غلط كردم. ديگه سنگ نمي زنم

و وقتي ناخوشي رعشه بر انداممان مي انداخت

علي زاير عبداله خطي بر كاغذي مي نوشت و كاغذ را در آب مي انداخت و آب را مي خورديم

يا وردي مي خواند و انگشتش به آب دهان مي زد و بر صورتمان مي كشيد

تا فردايش باز ما باشيم و شيطنت هاي هميشگي

و در مكتبش مي آموختيم :

بيا سين زر بس ميم زر م - بسم

لام الف لا هي زر هه - الله

ريا حي سر رح ميم الف ما نون زر ن رحمان

ري سر ر حي اي حي ميم زر م - رحيم

اما او ديگر نيست

ديگر نخل هاي بو داده بري

پرونگ مش علي را بر گرده خود احساس نمي كنند

ديگر دست هاي پينه بسته اش خار و برگ هاي كنارهاي پير و فرسوده را نوازش نمي كند

و گزهاي لرزان بري سايه نيمروز خستگي اش نمي شوند

ديگر دست كاهگلي علي بر سر بام خانه ها كشيده نمي شود

و نخل هاي بلند بري

شلوت علي را به شيره خرما آغشته نمي كنند

امسال بري بايد سيزده بدر را بدون مش علي پير بدر كند

 

ديشب خبر دادند كه بزرگ فاميل مادريم كسي كه بر گردن من خيلي حق داشت در بيمارستان نمازي شيراز فوت كرده. مرحوم مشهدي علي زاير عبداله واعظي كه براي همه قرآن و نماز ليله الدفن مي خواند اينك خود محتاج فاتحه اي شده است.

الفاتحه

2 نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 10:38  توسط ابریمو | 

ما شیرینی می خوایم یالا

حوصله بحث انتخابات ندارم دو تا خبر داغ و شیرینی خور دارم

اول اینکه این آقا بابا شد و خورشیدی سیاه و سوته و زشت به نام کنیزک خانم تو زندگیش طلوع کرد.

ایشالا بزرگ که شد به پسرم می گم بیاد تورش کنه.
خبر دوم هم اینکه کنیزک خانم درست روزی متولد شده که باباش بعد از بارها پارک دوبل و سوبل و چوبل بالاخره گواهینامه گرفته.

گواهینامه گرفتنش هم اینجوری بوده که اول رد شده بعدش کلی به سرهنگه انتقاد کرده و گفته اگه گواهینامه ندی می رم همین ها که گفتم رو مقاله می کنم می ذارم تو اینترنت. سرهنگه هم که نمی دونسته مقاله و اینترنت چیه فکر کرده این کاره ایه سریع بهش گواهینامه داده.

می خوام به عنوان هدیه تولد کنیزک خانم برا باباش که الان دیگه گواهینامه هم داره یه فرغون بگیرم که بره عسلویه کنتراتی کار کنه سی کنیزو جهیزیه بخره.

 

حسین جان از صمیم قلب تبریک می گم. تبریکات ما رو به نازی خانم برسون. امیدوارم آغاز فصل تازه ی زندگی بر هر سه تاتون مبارک و میمون باشه.

قربان شما ابریمو

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 15:51  توسط ابریمو | 

پوز زنی رو عشق است
اللهم انا نرغب الیک فی دوله کریمه تعز به الاسلام و اهله و تذل به النفاق و اهله
2 نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 12:54  توسط ابریمو | 

جخ امروز

 از مادر نزاده ام

                    نه

عمر جهان بر من گذشته است.

 

نزدیک ترین خاطره ام خاطره ی قرن هاست.

بارها به خون مان کشیدند

به یاد آر،

و تنها دست آورد کشتار

نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود.

 

اعراب فریب ام دادند

برج موریانه را به دستان پر پینه ی خویش بر ایشان در گشودم

مرا و همه  را بر نطع سیاه نشاندند و

گردن زدند.

 

نماز گزاردم و قتل عام شدم

                        که رافضی ام دانستند.

نماز گزاردم و قتل عام شدم

                        که قرمطی ام دانستند.

آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان خود یکدیگر را بکشیم و

این

کوتاه ترین طریق وصول به بهشت بود!

 

به یاد آر

که تنها دست آورد کشتار

جل پاره ی بی قدرِ عورت ما بود.

 

خوشبینی ی برادرت ترکان را  آواز داد

تو را و مرا گردن زدند.

سفاهت من چنگیزیان را آواز داد

تو را و همه گان را گردن زدند.

یوغ ورزاو بر گردن مان نهادند.

گاو آهن بر ما بستند

بر گرده مان نشستند

و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند

که باز مانده گان را

            هنوز از چشم

                        خونابه روان است.

 

کوچ غریب را به یاد آر

از غربتی به غربتِ دیگر،

تا جست و جوی ایمان

                        تنها فضیلت ما باشد.

 

به یاد آر:

تاریخ ما بی قراری بود.

نه باوری

نه وطنی.

 

*  *  *  *

نه،

جخ امروز

            از مادر

                        نزاده ام.

شاملو

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 16:40  توسط ابریمو |