تبليغاتX
خنیا
خنیا
ز هجر دوست در فریادم امشب. دل اندر کوره حدادم امشب. به سرو ناز مفتون باد شبگیر. بگو در دیر آبادم امشب

وزرای کابینت
همانطور که دوستان عزیز مستحضر هستند شیخ طالب عاشوری عضو پرطرفدار و خوش مشرب شورای شهر دیر به عنوان نامزد انتخابات ریاست جمهوری ثبت نام کرده و استان را سرافراز نموده اند. شیخ طالب در انتخابات شورای شهر دیر با بیشترین آمار رای و بیشترین آمار مخاطب در مجالس سخنرانی نفر اول شورای شهر شد. چون در انتخابات حضور گسترده مردم مهم است احتمالا شیخ ما هم تایید شوند و رای بیاورند و از آنجا که شیخ ما تعصب خاصی به استان دارند قطعا سعی می کنند که کابینتشون هم از بروبچ استان انتخاب کنند. برای این منظور پیشنهاد می شود که تعدادی از وزرا نیز از بین وبلاگ نویسان فعال انتخاب شود که بنده با اجازه شما، دوستانی رو برای حضور در کابینت شیخ طالب پیشنهاد می کنم :

1- آقای ابوذر صغیری به علت اینکه پدر وبلاگ نویسان بوشهر هستند و دارای تجربیات فراوان در زمینه های مختلف فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و غیره بوده و سایر وزراء از ایشان حساب می برند و همچنین بعلت اینکه مرتب ملت را برای شرکت در انتخابات تشویق می کند به سمت معاون اول پیشنهاد می شود تا شاید با این پیشنهاد در خود وی نیز انگیزه ای برای شرکت در انتخابات ایجاد شود و پوز استکبار را کش بیاورد.

2- آقای حسین زیارتی تارمه زاده به سبب اشتغال طویل المدت در شغل شریف عملگی و تجربیات فراوان در زمینه پاک کردن منگ تیرآهن، دله و سایر آهن آلات و تبحر در زدن ضد منگ و همچنین ارتباط رشته تحصیلی وی با بیل و منتیل و کلنگ به تصدی وزارت مسکن و شهرسازی پیشنهاد می شود.

3- آقای پویا دریادل به سبب داشتن هیکلی ماشاءالله توپ به طوری که توپ هم نمی تواند آن را تکان دهد و داشتن نیرویی خارق العاده به تصدی وزارت نیرو پیشنهاد می شود.

4- آقای عماد خان به علت اینکه بعد از 6 سال تحصیل در دانشگاه هنوز تنوانسته است یک فوق دیپلم بگیرد اما تمام سوراخ سمبه های دانشگاه را یاد گرفته و فی المثل می داند که بعد از 12 ترم مشروطی چطور باید انتخاب واحد کند به تصدی وزارت علوم، تحقیقات و فن ناوری پیشنهاد می شود.

5- آقای صادق شرجی زاده به علت مصاحبت با معاون مالی و تجربیات فراوان در زمینه ولخرجی برای عمر ها و زیدهای سابق به سمت وزارت اقتصاد و دارایی پیشنهاد می شود.

6- آقای حاجی امین به علت اینکه یه نسبت فامیلی با وزیر سابق آموزش و پرورش دارد به تصدی این پست پیشنهاد می شود هر چند آقای پهلوزاده هم مایل بود که به این پست انتصاب شود.

7- اما آقای حمید پهلوزاده که از هر دری سخنی برای گفتن دارد با توجه به سابقه دیرین در کشت تماته و تجربه کاری در این حرفه به سمت وزارت جهاد کشاورزی پیشنهاد می شود.

8- آقای محمد شیپور چی به علت اقامت طویل المدت در فرنگستان و آشنایی با فرهنگ خارجه به تصدی وزارت امور خارجه پیشنهاد می شود.

9- آقای ریویو بدون هیچ دلیل عقلانی به تصدی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی پیشنهاد می شود.

10- افشین هم چون خوشتیپه به این شرط که هر 2 ماه یه بار بیاد تو تلویزیون بگه میانگین عمر بوشهری ها 10 سال زیاد شده، برای وزارت بهداشت و درمان پیشنهاد می شه.

11- و در نهایت از اونجاییکه دوست عزیزمون حسین فخرایی همیشه پول مکالمات تلفنش از آبونمانش کمتر می شه به سمت وزارت پست، تلگراف و تلفن یا همون اسم جدیدش پیشنهاد می شه.

چند تا وزارتخونه هنوز خالی مونده اگه دوستان مایلیند خودشون بیان و پیشنهاد بدن که دوست دارن وزیر چی بشن. ضمنا چون شیخ ما به حضور زنان هم در پست های کلیدی تاکید دارند اگه خانم ها مایل باشن بیان تو کابینت که دیگه نور علی نوره.

اندار احوالات شیخ در پست های بعد مطلب خواهیم نوشت.
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 16:0  توسط ابریمو | 

شیخ طالب

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 17:18  توسط ابریمو | 

لحظه دیدار کنسل شد
همون یک درصده کار خودش کرد
من دیگه نه دیوانه ام نه مستم
حوصله شوخی هم ندارم
حسینو خنکی نکنی که سرت می برم

عاشقی محنت بسیار کشید                تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب               که فلک دسته گلی داد به آب
نازنین چشم به شط دوخته بود           فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی شط  آید به شتاب           نو گلی چون گل رویش شاداب
گفت به به چه گل زیبایی است           لایق دست چو من رعنایی است
حیف از این که گل که برد آب او را      کند از منظره نایاب او را
زین سخن عاشق معشوقه پرست         جست در آب چو ماهی در شست
خواست که آزاد کند از بندش             نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که ز هجرم برهی             نام بی مهری بر من ننهی
مورد
نیکی خاصت کردم                 از غم خویش خلاصت کردم
باری آن عاشق بی چاره چو بط          دل به دریا زد و افتاد به شط
 دید آبی است فراوان و درست           به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پایی زد و گل را بربود           سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو              ما که رفتیم ، بگیر این گل تو
جز برای دل من بوش مکن              عاشق خویش فراموش مکن
بکنش زیب سر ای دلبر من              یاد آبی که گذشت از سر من

بعد میگن خر تو دنیا نی....


2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 13:42  توسط ابریمو | 

لحظه دیدار نزدیک است
 باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
وآبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 12:52  توسط ابریمو | 

ماجرای ابریمو با دختر پادشاه شروسکوپی
آقاي حسينو در ستون آزاد تارمه مطلبي با عنوان "ابريمو چه مي كند" نوشته كه در آن از رابطه ابريمو با دختر پادشاه شروسكوپي مطالبي درج كرده كه بنده با چيلي فچ كليه مطالب مطرح شده را تكذيب مي كنم و جهت جلوگيري از نشر اكاذيب ماجراي گفتگوي ابريمو با دختر پادشاه شروسكوپي را به طور كامل شرح مي دهم. بدينوسيله از مدير تارمه تقاضا مي شود طبق قانون مبلوگات اين مطلب را در همان صفحه و در همان ستون و در همان تاريخ درج كند. در غير اينصورت طبق بند جيم قانون مبلوگات يا خودم وبلاگش را هك مي كنم يا به ابوذر مي گم چش سرخكي اش كند و زهره اش ببرد.

چند روز قبل. پس از سالها انتظار دختر پادشاه شروسكوپي قدم رنجه فرمودند و به كلبه حقيرانه بنده تشريف آوردند.

 - مي دوني براي چي اومدم اينجا؟
- لابد اومدي بگي بوات گفته اگه او دور برا پيدام بشه سي جلادش مي گه كله مو بذاره به جي سر مترسك تماته هاي حميدو اينا.
- الان وقت شوخي نيست. من دارم جدي بات صحبت مي كنم.
- آها پس شانس آوردي كه جدين چون مو اصلا با كسي شوخي ندارم. - ببين عزيزم من بعد از مدت ها اومدم حرف دلم رو بهت بگم.
- جاااااااااااااااااان سي مو گفت عزيزم. اي بوا بوااااااااااا. يادم باشه حتما يه شومي دعوتت كنم. خو حالا حرف دلت بگو بينم چنن؟
- آخه روم نمي شه بگم. - اي بوا. ري ننده ي نداره خو. مو هم جي بچه ي تو. بگو بينم چي مي خي بگي.
- يعني چه؟ اين چه طرز صحبت كردنه؟!!!
- آخي شرمنده. مو گپ زدنم همي طورنا. منظورم اي بي كه تو هم جي ننه مو. حالا حرف دلت بگو.
- ببين من ... من ... من عاشق.... من عاشق تو.... من تورو ...من خيلي تورو....
- آآآآآآآآآآخ سرم آخ آخ آخ آخ. تش تو اي سقفكو بيفته.آخ آخ آخ
- چته؟ اين كارا يعني چي؟ چرا اينقد پريدي كه سرت به سقف خورد. تو حالت خوبه؟
- ها عامو خوبم. چيزي ني فك كردم بتل تو پاچه ام رفته. حرفت بزن.
- من.. چطور بگم آخه؟ من ....من عاشق تو... يعني چطور بگم من تو رو ....
- صب كن صب كن. نگو نگو. بيل تا مو يه زنگي سي حسينو بزنم. و تو اين لحظه من گوشي رو برداشتم و به حسينو زنگ زدم.

- حسينو نامرد سي چه يه زنگي سي مو نمي زني
- بوا درس دارم. چل تا واحد دارم. اصلا مي خوام ديگه بيام تو شركت واحد كار كنم. وقت ندارم.......

 و همينجا خودمو بدبخت كردم. تماته هاي حميدو بخشيدم. كارت اينترنت عمادو بخشيدم. و خلاصه همه اونايي كه حسينو تو وبلاگش نوشته بود.

- تلفنت تموم شد.
- ها تموم واوي.
- ا ا ا. تو چرا گريه مي كني؟ اتفاقي افتاده. حسين طوريش شده.
- نه نه. حسينو حالش خوبن. دلم سيش تنگ شده بي گريخم گرفت. ضمنا چه اتفاقي بهتر از اي كه تو امدي پيش مو.
- خب من اومدم حرف دلمو بهت بزنم. ترسيدم به كسي ديگه بگم به من بخنده. گفتم اول به خودت بگم. 
-  بگو. بگو عزيزم. بگو كه سالهان منتظر همي حرفكو هسم. مو سي حسينو گفتم تا كل بوشهر سور بده. كلي تماته بخشيدم. قراره همه دوسام دعوت كنم يه شوم درس حسابي بدم. احتمالا صداي ني همبونش الان تا بوشهر رفته.
- ني همبون چي؟
- ول كو عامو. يه جاييم عروسيه ديگه. بي خيال شو. حرفت بزنا. جونم به لبم رسوندي بگو ديگه.
- آها. باشه باشه. نخنديا. من عاشق تو....
- اي بوا بوا. دارم مي ميرم . ادامه اش بگو. دلم او كردي.
- باشه مي گم.... من.... من ..... من عاشق تو... يعني چطور بگم من عاشق توربچه با پنيرم. من واقعا توربچه با پنير رو دوست دارم. اگه داري بيار بخورم.
- گريخخخخخخخخخخخخ

و به اين ترتيب تو اين معامله هم ما رفتيم ري ضرر. درسي كه از اين اتفاق مي شه گرفت اينه كه حسينو واقعا ديگه كم آورده چون هي مرتب تو وبلاگش از اي حرفا مي نويسه. يكي بياد ثوابي كنه تا ما اي حسينو رو شوهر بديم تا از اين كارا نكنه ديگه.

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 13:47  توسط ابریمو | 

ديروز رفتم نمايشگاه كتاب. به غرفه مطبوعات بوشهر هم سر زدم. يه ليست اونجا بود كه اسم نشريات قبل انقلاب بوشهر توش بود ولي تو اين ليست بلند بالا اسمي از " گسار " نبود. به مسوول غرفه گفتم چرا اسم گسار تو ليست نيست گفت كه تو كتابي كه به نام نشريات صد ساله استان بوشهر چاپ شده اسمي از اين نشريه نيست. بعد قرار شد با اداره ارشاد دير راجع به اين قضيه صحبت كنه و اين مساله رو پي گيري كنه. دوستان اگه كسي در مورد گسار چيزي مي دونه يا نسخه اي از اون تو دستش هست اين قضيه رو پي گيري كنه كه اگه كتابي به نام نشريات صد ساله استان بوشهر چاپ شده اين نشريه كه در اواخر ده چهل و اوايل دهه پنجاه تو دير منتشر مي شده هم تو چاپ جديد كتاب آورده بشه.
2 نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 16:29  توسط ابریمو | 

معلم چرا روزت مبارک؟

دوست عزیزم حسین فخرایی (معلم زبان) به مناسبت روز معلم مطلبی با عنوان فوق تو وبلاگش گذاشته بود که حیفم اومد اینجا نذارمش. نه به خاطر خالی نبودن عریضه بلکه به خاطر اینکه خیلی حرفها برای گفتن داشت. بخونید و قضاوت کنید :

 

در اين روزهاي قارش ميش كه انديشه هاي انساني بسي دستخوش وسوسه هاي استبدادي و نيرنگهاي عهد جاهليت شده است از معلمي چه انتظاراتي مي توان داشت؟

معلم شمع است ؟ مي سوزد يا مي سازد؟ روشن مي شود يا روشني مي بخشد؟

و هزاران .............

نقابمعلمي هر روز به صورت زده مي شود ، تمام اطلاعات در كوله بار زبان نگه داشتهمي شود و چراهگاه كلاس در انتظار است.

در مسير چشم تيز بين معلم فراتر از نوك بيني سير نمي كند. كسي اشك يتيم راه نخواهد ديد. رنج و درد معنا نخواهد داشت . دروغ ها را گوشزد نخواهند كرد . كسي چوب استحمار را نخواهد سوزاند .

معلمي كه با وعده هاي سر ماهي يا سر خرمني دل خوش است دايما نگران سكه هاي اخر برج است اي قدرت انديشيدن دارد ؟

معلمي كه در حسرت داشتن امكانات رفاهي چشم به دنبال ماشينپر زرق و برق اقا زاده هاست مي تواند خوب ببيند؟

معلمي كه ترس دهان او را بسته و درد دل او را فشرده و زخم دستان او را از كار انداخته قدرت اجرا دارد؟

معلمي كه نمي داند و نمي خواهد بداند و نمي داند كه نمي داند مي تواند بياموزد؟

معلمي كه كوته فكر و دايره تفكرش تنها سايه اش را فرا گرفته است مي تواند خلاق باشد؟

معلمي كه تنها لذتش كسب گروه و هدفش اضافه كار است مي داند عشق چيست؟

معلمي كه ارزش انساني خود و حقوق ديگران را نشناسد مي داند دانايي چيست؟

معلمي كه قدرت بيان آزادانه نداشته باشد و تنها سخنش سخن ديگران باشد مي تواند صداقت بياموزد؟

معلمي كه اسير مرداب جهل و پايبند خرافات باشد قدرت نو آوري دارد؟

 

تا كي تاكي؟نقاب معلمي نقاب ترس نيست . ريا، دروغ ، ترس ، شر، ترور، خفقان براي معلم نبايد معنا داشته باشد شايد كه شمع گردد نه تنها بسوزد بلكه روشنايي بخشد . پروانه ها رو نه تنها دور خود جمع كند بلكه انها را گرم كند .

 

حقيقت ما را توانگر نمی سازد اما آزاد بار می آورد (ويل دورانت)

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 16:46  توسط ابریمو | 

- آقا هل نده بچه اینجاست. آقا آقا.... - بابااااااااااااااااااا.آاااااااااااااااا..... - آقا یه ذره برو داخل... برو تو آقا برو تو ... - کجا برم آقا مگه نمی بینی... - آقا صب کن ما پیاده شیم بعد شما بیاین تو.... آقا آقا... - آقا برو تو در بسته شه. برو تو... - دستم دستم دستم ... - چیکار می کنی آقا... بلندگو : ایستگاه سعدی. مسافرین محترم به علت نقص فنی چند دقیقه تاخیر خواهیم داشت... بعد از چند دقیقه درب های قطار پس از چند بار باز و بسته شدن و بعد از آنکه چند نفر به علت فشار درب از قطار بیرون می روند بالاخره بسته می شوند و قطار راه می افتد. همه به همدیگه چسبیده اند و تو این واگن جا برای سوزن انداختن نیست. بقیه واگن ها هم احتمالا وضعیتی بهتر از این ندارن. یکی از عدم تنفسش داد می زنه. یکی دستش گیر کرده. یکی کاپشنش دور تنش پیچیده. یکی ..... ایستگاه بعد میدان امام خمینی تو این ایستگاه که می رسی یاد جنگ گلادیاتورها می افتی. یاد اون جنگ هایی که وحشیانه دو لشکر به همدیگه حمله می کردن و هدیگه رو تار و مار می کردن. یه لشکر خیل عظیم مسافرانی هستند که می خوان از این قطار پیاده شن و برن قطار صادقیه سوار شن و یه لشکر هم اونایی که از اون قطار پیاده شدن و پشت در این یکی قطار منتظرند که در باز شه. - آقا پیاده می شیم. آقا آقا.... بابا یه دقه صب کن ما پیاده شیم بعد شما بیاین تو.... - برو گمشو دیگه ..... - خفه شو بنیم بابا.... - آقا چه خبرته. چرا اینجوری می کنی.... - مگه نمی بینی از پشت دارن هل می دن.... - آشغال عوضی بذار پیاده شم..... بلندگو: مسافرین محترم از درب های قطار فاصله بگیرید - برو گمشو تو هم بابا.... باز به همون مکافات درب های قطار بسته می شه. تو این گیرو دار دو نفر حرفشون می شه و با هم قرار می ذارن که خواهر مادر همدیگه رو با هم پیوند بدن. انقد به هم چسبیده اند و ملت به هم فشار می دن که این دوتا دستشون بالا در نمی آد که فک همدیگه رو پایین بیارن. مجبور می شن با سر به جون همدیگه بیفتن. سر ها هم چون خیلی به همدیگه نزدیک هستند اونقد ضرب ندارن که همدیگه رو ناک اوت کنند. - ولم کن آقا. ولم کن بذار خشتکشو پایین بیارم... - ولم کن بذار فکشو پایین بیارم... - آقا اینجا که جای دعوا نیست... - صلوات بفرست آقا.. - من خواهرتو .... - اللهم صل علی محمد و آل محمد - من مادرتو.... - تو اگه تخم داری ایستگاه بعد پیاده شو تا من... - تو اگه مردی ایستگاه شوش پیاده شو تا من... بالاخره قرار می شه ایستگاه بعد پیاده بشن و همدیگه رو ادب کنن. ایستگاه بعد پانزده خرداد. - آقا بذار پیاده شیم... - آقا یه خورده برو تو .... نه اینجا هم نمیشه پیاده شد. باز مسافرا هجوم آوردن و همه اوناییکه می خوان پیاده شن باز می آن داخل. باز هم دعوا و فحاشی و بزن بزن و..... چاره ای نیست باید ایستگاه آخر پیاده شیم و یه تاکسی در بست بگیری برگردیم.اخر عمری رفتیم ساکن جوادیه شدیم که الان مجبوریم با این وضعیت تا آخر جنوب شهر بریم. حالا یه تاکسی دربست بگیر برگرد شوش بلندگو : مسافرین گرامی ایستگاه پایانی می باشد. لطفا پس از توقف کامل قطار را ترک نمایید. از اینکه با متروی تهران همسفرید خوشحالیم. امیدواریم در این سفر به شما خوش گذشته باشد 22/1/84 متروی تهران
2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 16:21  توسط ابریمو | 

در دل و جان خانه کردی عاقبتای ز عشقت عالمی ویران شدهآمدی کآتش در این عالم زنی
من تو را مشغول می​کردم دلا
عشق را بی​خویش بردی در حرمیا رسول الله ستون صبر راشمع عالم بود عقل چاره سازیک سرم این سوست یک سر سوی تودانه​ای بیچاره بودم زیر خاکدانه ای را باغ و بستان ساختیای دل مجنون و از مجنون بترکاسه سر از تو پر از تو تهیجان جانداران سرکش را به علمشمس تبریزی که مر هر ذره را

هر دو را دیوانه کردی عاقبت
قصد این ویرانه کردی عاقبت
وانگشتی تا نکردی عاقبتیاد آن افسانه کردی عاقبتعقل را دیوانه کردی عاقبتاستن حنانه کردی عاقبتشمع را پروانه کردی عاقبتدوسرم چون شانه کردی عاقبتدانه را دردانه کردی عاقبتخاک را کاشانه کردی عاقبتمردی مردانه کردی عاقبتکاسه را پیمانه کردی عاقبتعاشق جانانه کردی عاقبتروشن و فرزانه کردی عاقبت

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 16:51  توسط ابریمو |